دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند

من درد مشتركم مرا فرياد كن...چشم باران زده ي سرد مرا خوب بخاطر بسپار...رضا مهرپويا

در سوگ پدرم که نیستیش پر رنگ ترین هستی ماست...

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

حالیا عکس دل ما است در آیینه‌ی جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی

دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی

تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

تشنهی خون زمین است فلک، واین مه نو
کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی

منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد
چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی

بس که شستیم به خوناب جگر جامهی جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

حق به دست دل من بود که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی

این لب و جام پی گردش می ساختهاند
ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی

در فروبند که چون «سایه» در این خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/09/12ساعت 9:18  توسط رضا   | 

چشم

چشم باران زده ی سرد مرا خوب به خاطر بسپار

چشم من راز پریشان شدن آینه هاست

 آینه تاب ندارد که نگه را به غم چشم من آلوده کند

                                                           رضا مهرپویا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/15ساعت 15:9  توسط رضا   | 

         ** عاشقانه هاي شاملو **


تـن تـو آهـنگی است

و تـن من کلمه ای است

که در آن می نـشیند

تا نـغمه ای در وجود آیـد

سروده ی که تـداوم را می تـپد

در نگاهت همه ی مهـربـانی هاست:

قـاصدی که زنـدگی را خبر می دهد.

و در سکـوتـت همه صداها

فـریـادی که بـودن را

تـجربـه می کـند.



دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.



با درودی به خانه می آیی و

 

با بدرودی

 

خانه را ترک می گویی

 

ای سازنده!

 

لحظه ی ِ عمر ِ من

 

به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:

 

این آن لحظه ی ِ واقعی ست

 

که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.

 

نوسانی در لنگر ساعت است

 

که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.

 

گامی است پیش از گامی دیگر

 

که جاده را بیدار می کند.

 

تداومی است که زمان مرا می سازد

 

لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.



همه

لرزش دست و دلم

از آن بود

که عشق

پناهی گردد ٬

پروازی نه

گریزگاهی گردد.

آی عشق آی عشق

چهره آبیت پیدا نیست.

و خنکای مرهمی

بر شعله زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

آی عشق آی عشق

چهره ی سرخت پیدا نیست ٬

غبار تیره تسکینی

بر حضور وهن

و رنج رهایی

بر گریز حضور.

سیاهی

بر آرامش آبی

و سبزه برگچه

بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگ آشنایت

پیدا نیست.









+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/25ساعت 9:39  توسط رضا   | 

" منظومه ي آبي خاكستري سياه "


من قامت بلند تو را در قصيده اي

با نقش قلب تو، تصوير مي كنم

*********

در شبان غم تنهايي خويش،

عابد چشم سخنگوي توام .

من در اين تاريكي،

من در اين تيره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گيسوي توام .

 

شكن گيسوي تو،

موج درياي خيال .

كاش با زورق انديشه شبي،

از شط گيسوي مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .

كاش بر اين شط مواج سياه،

همه عمر سفر مي كردم .

*****

...

واي، باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربي رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

واي، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

*****

خواب روياي فراموشيهاست !

خواب را دريابم،

كه در آن دولت خواموشيهاست .

من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم،

 

و ندايي كه به من ميگويد :

« گر چه شب تاريك است

« دل قوي دار،

سحر نزديك است

 

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن مي بيند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبي،

- پر مرغان صداقت آبي ست -

ديده در آينه صبح تو را مي بيند .

 

از گريبان تو صبح صادق،

مي گشايد پرو بال .

تو گل سرخ مني

تو گل ياسمني

تو چنان شبنم پاك سحري ؟

- نه؟

از آن پاكتري .

تو بهاري ؟

- نه،

- بهاران از توست .

از تو مي گيرد وام،

هر بهار اينهمه زيبايي را .

 

هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو !

*****

...

در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!

كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن !

باز كن پنجره را !

 

تو اگر باز كني پنجره را،

من نشان خواهم داد ،

به تو زيبايي را .

بگذر از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

كه در آن شوكت پيراستگي

چه صفايي دارد

آري از سادگيش،

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن مي بارد .

 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد؛

به عروسي عروسكهاي

كودك خواهر خويش؛

كه در آن مجلس جشن

صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس .

صحبت از سادگي و كودكي است .

چهره اي نيست عبوس .

كودك خواهر من،

امپراتوري پر وسعت خود را هر روز،

شوكتي مي بخشد .

كودك خواهر من نام تو را مي داند

نام تو را ميخواند !

- گل قاصد آيا

با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! -

 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حيات،

آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛

بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز .

باز كن پنجره را ! -

- صبح دميد ! .

*****

...

گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تواند .

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوكواران تواند .

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك، اما آيا

باز بر مي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد !

*****

...

و چه روياهايي !

كه تبه گشت و گذشت .

و چه پيوند صميميتها،

كه به آساني يك رشته گسست .

چه اميدي، چه اميد ؟

چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد .

 

دل من مي سوزد،

كه قناريها را پر بستند .

كه پر پاك پرستوها را بشكستند .

و كبوترها را

- آه، كبوترها را ...

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.

*****

در ميان من و تو فاصله هاست .

گاه مي انديشم ،

- مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !

 

تو توانايي بخشش داري .

دستاي تو توانايي آن را دارد ؛

- كه مرا،

زندگاني بخشد .

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا،

سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.

*****

...

من به بي ساماني،

باد را مي مانم .

من به سرگرداني،

ابر را مي مانم.

 

من به آراستگي خنديدم .

من ژوليده به آراستگي خنديدم .

- سنگ طفلي، اما،

خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .

قصه بي سر و ساماني من،

باد با برگ درختان مي گفت .

باد با من مي گفت :

« چه تهي دستي، مَرد!

ابرباورميكرد.

*****

من در آيينه رخ خود ديدم

وبه تو حق دادم.

آه مي بينم، مي بينم

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

*****

...

بي تو در مي يابم،

چون چناران كهن

از درون تلخي واريزم را.

كاهش جان من اين شعر من است .

آرزو مي كردم،

كه تو خواننده شعرم باشي .

- راستي شعر مرا مي خواني ؟ -

نه، دريغا، هرگز،

باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .

- كاشكي شعر مرا مي خواندي ! -

*****

...

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم .

 

شانه بالا زدنت را،

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- كاشكي مي ديدم !

 

من به خود مي گويم :

« چه كسي باور كرد

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

*****

...

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،

با تو اكنون چه فراموشيهاست .

 

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد !

 

من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي،

- خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز بر پا نكنيم

 

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند

 

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

- آويزد

*****

دشتها نام تو را مي گويند .

كوهها شعر مرا مي خوانند .

 

كوه بايد شد و ماند،

رود بايد شد و رفت،

دشت بايد شد و خواند .

 

در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟

در من اين شعله عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟

 

حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

...

*****

سينه ام آينه اي ست،

با غباري از غم .

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .

...

من چه مي گويم،آه ...

با تو اكنون چه فراموشيها؛

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .

 

تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

«آذر، دي 1343»

***

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/23ساعت 12:26  توسط رضا   | 

عاشقانه

http://www.asheghoone.com/wp-content/uploads/2008/12/ahmad-shamloo-5-5.jpg


بیتوته‌ی کوتاهی‌ست جهان

                                در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشید
         همچون دشنامی برمی‌آید

و روز
شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست.

 

آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

 

درخت،
جهلِ معصیت‌بارِ نیاکان است
و نسیم
         وسوسه‌یی‌ست نابکار.
مهتاب پاییزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلاید.

 

چیزی بگوی
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
                                              چیزی بگوی

 

هر دریچه‌ی نغز
بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشاید.
عشق
       رطوبتِ چندش‌انگیزِ پلشتی‌ست
و آسمان
          سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
                         بر سرنوشتِ خویش
                                                گریه ساز کنی.

 

آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،
هر چه باشد

 

چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگوارانِ ژولیده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندتران‌اند.

 

خامُش منشین
                    خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
           چیزی بگوی!

                                        " احمد شاملو "

 

۲۳
+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/23ساعت 8:30  توسط رضا   | 

شبگير

                                                                                     

ديگر اين پنجره بگشاي كه من

 به ستوه آمدم از اين شب تنگ
ديرگاهي ست كه در خانه همسايه من خوانده خروس
وين شب تلخ عبوس
مي فشارد به دلم پاي درنگ
ديرگاهي ست كه من در دل اين شام سياه
 پشت اين پنجره بيدار و خموش
مانده ام چشم به راه
 همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دلاويز كه مي آيد نرم
 محو آن اختر شب تاب كه مي سوزد گرم
مات اين پرده شبگير كه مي بازد رنگ
 آري اين پنجره بگشاي كه صبح
 مي درخشد پس اين پرده تار
 مي رسد از دل خونين سحر بانگ خروس
 وز رخ آينه ام مي سترد زنگ فسوس
بوسه مهر كه در چشم من افشانده شرار
خنده روز كه با اشك من آميخته رنگ



                              " سايه "

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/18ساعت 17:45  توسط رضا   | 

 

http://www.asheghoone.com/wp-content/uploads/2008/12/ahmad-shamloo-6-6.jpg


کوه، با نخستین سنگها آغازمی شود

وانسان با نخستین درد

 

درمن زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

 

بگذار چنان از خواب بر آیم

که کوچه های شهر حضور مرا دریابند

 

دستانت آشتی ست

ودوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی از یاد برده شود

 

تا در آیینه پدیدار آیی

عمری دراز در آن نگریستم

من برکه ها و دریاها را گریستم

ای پری وار درقالب آدمی

که پیکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد

حضورت بهشتی است

که گریزاز جهنم را توجیه می کند 

دریایی که مرا در خود غرق می کند

تا ازهمه ی گناهان

ودروغ

شسته شوم

وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود




                                                           "  احمد شاملو "
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/18ساعت 17:3  توسط رضا   | 

آن چه ماندست بجا...

تا كجا ميروي اي مرغ گريزان دلم تا كجا ميروي از سوي كدامين خورشيد

من در اين شهر پريشان همه تن ناله و اشكم

من تني از غم پالوده و صد درد و سرشكم

شب رسيدست و كنون چهره ي مه خفته دراين آب

مي ربايد ز دو چشمان پر از حسرت من خواب

نقش آن صورت زيبا كه كنون خفته در آن جامه ي رويا

بي هراس از شب و سرما

ميرود پاي گريزان تنم در پي آن مه

رو به اين سوي و بدان سوي

ازاين كوي بدان كوي

ازاين را به آن ره

مانده در جان و تنم نقشي از آن مهر گريزان

خاطرش در دل من گشته كنون پاك و فروزان.

ديگر امروز ندانم كه كجايي 

شايد امروز فروزنده ي صد محفل دور از دل مايي

ليك اين دل پر از احساس سپيدي كه نشان از هوس باغچه در شوق بهاران دارد

يا تهي از نفسي كو دمي از سردي دستان زمستان دارد

ميشود همسفر رود

ميكند نغمه ي خورشيد

در شب روشن مهتابي رويا

نقشي از خاطر آن مهر فرومانده در اين راه

من و اين قايق كوچك به دل خسته ي دريا

روبه اميد فروزنده ي فردا...

                                            "  رضا مهرپويا  "

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/18ساعت 10:10  توسط رضا   | 

                                                            سوتک


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم، سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را

«دکتر علی شریعتی»

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/16ساعت 16:50  توسط رضا   | 

      برای زیستن دو قلب لازم است...


تصاویری از احمد شاملو


برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند

قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید

قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

تا انسان را در کنار خود حس کنم.

دریاهای چشم تو خشکیدنی است

من چشمه‌ئی زاینده می‌خواهم

پستان‌هایت ستاره‌های کوچک است

آن سوی ستاره من انسانی می‌خواهم

انسانی که مرا برگزیند

انسانی که من او را برگزینم

انسانی که به دست‌های من نگاه کند

انسانی که به دست‌هایش نگاه کنم

انسانی در کنار من

تا به دست‌های انسان نگاه کنیم

انسانی در کنارم، آینه‌یی در کنارم

تا در او بخندم، تا در او بگریم.

 

خدایان نجاتم ندادند

پیوند ترد تو نیز

نجاتم نداد.

نه پیوند ترد تو

نه چشم‌ها و نه پستان‌هایت

نه دست‌هایت

کنار من قلبت آینه‌یی نبود

کنار من قلبت بشری نبود...

                                         "  احمد شاملو  "

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/16ساعت 16:29  توسط رضا   | 


ای شط شیرین پر شوکت من

ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پرشوکت من

ای با تو من گشته بسیار
درکوچه‎های بزرگ نجابت
ظاهر نه بن بست عابر فریبنده‎ی استجابت
در کوچه‎های سرور و غم راستینی که‎مان بود
در کوچه باغ گل ساکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم
در کوچه‎های نوازش
در کوچه‎های چه شبهای بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن
در کوچه‎های مه آلود بس گفت و گو ها
بی هیچ از لذت خواب گفتن
در کوچه‎های نجیب غزلها که چشم تو می خواند
گهگاه اگر از سخن باز می‎ماند
افسون پاک منش پیش می‎راند

ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره است
روشن‎ترین همنشین شب غربت تو؟
ای همنشین قدیم شب غربت من

ای تکیه‎گاه و پناه
غمگین‎ترین لحظه‎های کنون بی‎نگاهت تهی مانده از نور
در کوچه‎باغ گل تیره و تلخ اندوه
در کوچه‎های چه شبها که کنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره است
که شب‎فروز تو خورشید پاره است؟

    " مهدي اخوان ثالث "

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/16ساعت 8:57  توسط رضا   | 



تو را من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم شبا هنگام

 

که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی

 

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

 

تو را من چشم در راهم.

 

شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

 

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام.

 

گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم؛

 

تو را من چشم در راهم .


" نيما "

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/16ساعت 8:45  توسط رضا   | 

آن زماني كه تو در بستر آلوده ي تزوير و ريا

قدح تلخ طربناكي خود پيمودي

آن زماني كه تو با آن نگه سرخوش و مست

لحظه ها را همه در گستر شب فرسودي

آن زماني كه تو با خنده ي مستانه سخن ميگفتي

آن زماني كه غم وماتم دلگير زمان را غضب آلوده و بي حوصله مي آسودي

من در آن شام پريشان بودم

من پر از حسرت ديدار نگاه

در اتاق سيهم خسته و زندان بودم

اشك بود و سكوت

رشك بود و فريب

توسيه جامه ي شب را به گنه آلودي

من سيه جامه ي دلگير زمان را به سرشكي همه با رنگ گهر پالودم

هيچ كس همدم اين مرغ پريشان محبت ننشست

هيچ كس نغمه ي مهري نسرود

هيچ كس جامه ي بيدادگري را به صدايي نگسست...

                                                                       " رضا مهرپويا "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/14ساعت 16:22  توسط رضا   | 

زندانِ موقت

http://www.asheghoone.com/wp-content/uploads/2008/12/ahmad-shamloo-22-22.jpg

در این‌جا چار زندان است

به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

 

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تبِ تاریکِ بهتانی به ضربِ دشنه‌یی کشته است.
از این مردان، یکی، در ظهرِ تابستانِ سوزان، نانِ فرزندانِ خود را، بر سرِ برزن، به خونِ نان‌فروشِ سختِ دندان‌گرد آغشته‌ست.

 

از اینان، چند کس در خلوتِ یک روزِ باران‌ریز بر راهِ رباخواری نشسته‌اند
کسانی در سکوتِ کوچه از دیوارِ کوتاهی به روی بام جَسته‌اند
کسانی نیم‌شب، در گورهای تازه، دندانِ طلای مردگان را می‌شکسته‌اند.

 

من اما هیچ‌کس را در شبی تاریک و توفانی
                                                    نکشته‌ام
من اما راه بر مردِ رباخواری
                               نبسته‌ام
من اما نیمه‌های شب
                          ز بامی بر سرِ بامی نجسته‌ام.

 

 

در این‌جا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

 

در این زنجیریان هستند مردانی که مُردارِ زنان را دوست می‌دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی که در رؤیایِشان هر شب زنی در وحشتِ مرگ از جگر برمی‌کشد فریاد.

 

من اما، در زنان چیزی نمی‌یابم ــ گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش ــ
من اما، در دلِ کهسارِ رؤیاهای خود، جز انعکاسِ سردِ آهنگِ صبورِ این علف‌های بیابانی که می‌رویند و می‌پوسند و می‌خشکند و می‌ریزند، با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی، هم‌چو یادی دور و لغزان، می‌گذشتم از ترازِ خاکِ سردِ پست...

 

جُرم این است!
جُرم این است!

                    " احمد شاملو "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/14ساعت 8:38  توسط رضا   | 

سکوت سرشار از ناگفته هاست

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته میماند

سکوت سرشار از نا گفته هاست

از حرکات ناکرده . شگفتی های بر زبان نیامده و اعتراف به عشق های نهان

در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو ومن.   

                                                                                      "   مارگوت بیکل   "

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/12ساعت 18:10  توسط رضا   | 

              " پر كن پياله را "

فریدون مشیری

كاين آب آتشين

ديريست ره به حال خرابم نمي‌برد

اين جام‌ها كه در پي هم مي‌شوند
درياي آتش است كه ‌ريزم به كام خويش
گردآب مي‌ربايد و آبم نمي‌برد

من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته‌ام
تا دشت پر ستاره‌ي انديشه‌هاي گرم
تا مرز ناشناخته‌ي مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره‌هاي گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي‌برد

هان اي عقاب عشق!
از اوج قله‌هاي مه آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم‌انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره‌ام كه عقابم نمي برد

در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينكه ناله مي‌كشم از دل كه :
آب ... آب ...
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد

پر كن پياله را "
—                                                    " فريدون مشيري "



+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/10ساعت 9:42  توسط رضا   | 

                                                          "گل امید"

هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب        به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب

در این پیاله ندانم چه ریختی، پیداست        كه خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب

فرشته روی من، ای آفتاب صبح بهار                   مرا به جامی ازین آب آتشین دریاب!

به جام هستی ما، ای شراب عشق بجوش!      به بزم ساده ی ما، ای چراغ ماه بتاب.

گُل امید من امشب شكفته در بر من             بیا و یك نفس ای چشم سرنوشت بخواب!

مگر نه خاك ره این خرابه باید شد                     بیا كه كام بگیریم از این جهان خراب.

                                                                                                     " فريدون مشيري "

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/10ساعت 9:32  توسط رضا   | 

به كجا چنين شتابانhttp://www.magiran.com/ppic/5061/596/12-1.jpg

- "به كجا چنين شتابان؟"

گون از نسيم پرسيد.

- "دل من گرفته زينجا،

هوس سفر نداري

ز غبار اين بيابان؟"

- "همه آرزويم؛ اما

چه كنم كه بسته پايم..."

- "‌به كجا چنين شتابان؟"

- "به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم..."

- "سفرت به خير؛ اما، تو و دوستي، خدا را

چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،

به شكوفه‌ها، به باران،

برسان سلام ما را.
                             " محمد رضا شفيعي كدكني "
+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/09ساعت 9:57  توسط رضا   | 

دلگير دلگيرم از غصه ميميرم مرا مگذار و مگذر

meshkatian1.gif

رفتي و رفتن تو آتش نهاد بر دل   از كاروان چه ماند جز آتشي به منزل...



+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 16:14  توسط رضا   | 

    http://www.khordad.name/wp-content/uploads/2010/01/ahmad-shamlou.jpg 

         درد مشترك....                                                       

  قصه نيستم كه بگويي نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني…

من درد مشتركم
مرا فرياد كن
*
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبانت براي همه لبها سخن گفته ام
و دستهايت با دستان من آشناست
در خلوتِ روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان,
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترينِ زندگان بوده اند

                                           "  احمد شاملو   "

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 12:36  توسط رضا   | 

تولدي ديگر

همه ي هستي من آيه ي تاريكيست

كه تو را در خود تكراركنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه تو را آه كشيدم،آه
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
 

زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي باآن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بر مي گردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ،در فاصله ي رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر مي دارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد “صبح بخير”

زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست
كه نگاه من ،در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه ي يك عشقست
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند

آه

سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من ،
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن ا ز يك پله ي متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد :
“دست هايت را
دوست مي دارم ”
دست هايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد ،مي دانم ،مي دانم،مي دانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آن جا
پسراني  كه به من عاشق بودند ،هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يكشب او را
باد باخود برد

كوچه اي هست كه قلب من آنرا
از محله هاي كودكيم دزديده ست

سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه زمهماني يك آينه برمي گردد

و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد ،مرواريدي
صيد نخواهد كرد.
                                                                       

من
 پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام،آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

                                                                      " فروغ فرخزاد "



+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 12:19  توسط رضا   | 

ديد مجنون را يكي صحرا نورد...

در ميان باديه بنشسته فرد
ساخته بر ريگ ز انگشتان قلم
مي زند حرفي به دست خود رقم
گفت اي مفتون شيدا چيست اين
مي نويسي نامه سوي كيست اين
هرچه خواهي در سوادش رنج برد
تيغ صرصر خواهدش حالي سترد
كي به لوح ريگ باقي ماندش
تا كسي ديگر پس از تو خواندش
گفت شرح حسن ليلي مي دهم
خاطر خود را تسلي مي دهم
مي نويسم نامش اول، وز قفا
مي نگارم نامه عشق و وفا
نيست جز نامي از او در دست من
زان بلندي يافت قدر پست من
ناچشيده جرعه اي از جام او
«عشقبازي مي كنم با نام او»

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/02ساعت 16:58  توسط رضا   | 

اسير



جان مي‌دهم به گوشة زندان سرنوشت

سر را به تازيانة او خم نمي‌كنم

افسوس بر دو روزة هستي نمي‌خورم

زاري بر اين سراچة ماتم نمي‌كنم

 

با تازيانه‌هاي گرانبار جانگداز

پندارد آن كه روح مرا رام كرده است

جان‌سختيم نگر، كه فريبم نداده است

اين بندگي، كه زندگي‌اش نام كرده است

 

بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي

جز زهر غم نريخت شرابي به جام من

گر من به تنگناي ملال‌آور حيات

آسوده يك نفس زده باشم حرام من!

 

تا دل به زندگي نسپارم، به صد فريب

مي‌پوشم از كرشمة هستي نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان مي‌كنم به اشك

تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را

 

اي سرنوشت، از تو كجا مي‌توان گريخت؟

من راه آشيان خود از ياد برده‌ام

يك دم مرا به گوشة راحت رها مكن

با من تلاش كن كه بدانم نمرده‌ام!

 

اي سرنوشت، مرد نبردت منم بيا

زخمي دگر بزن كه نيفتاده‌ام هنوز

شادم از اين شكنجه، خدا را، مكن دريغ

روح مرا در آتش بيداد خود بسوز!

 

اي سرنوشت! هستي من در نبرد توست

بر من ببخش زندگي جاودانه را!

منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند

محكم بزن به شانة من تازيانه را

        فريدون مشيري

  

                         !

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/02ساعت 12:36  توسط رضا   | 

" افسوس "

بر لب مهر فروزنده دو صد خنده نشست

صبح پاينده رسيد

روز فرخنده سيه جامه ي شب را به نگاه رخ خورشيد دريد

اما توهنوز

دور ازاين خانه ي ويران شده اي...

                                             " رضا مهرپويا "                                   

+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/01ساعت 16:32  توسط رضا   | 

ديدم اورا آه بعد از بيست سال...

لحظه های با تو نشستن سرودنی ست

ديدم اورا آه ! بعد از بيست سال

گفتم اين زن اوست يا نه ديگريست؟

چيزكي از او دراو بود و نبود
گفتم اين زن اوست ؟ يعني آن پريست؟؟

هر دو تن دزديده و حيران نگاه

سوي هم كرديم و حيران تر شديم

هر دو گويي با گذشت روزگار
در كف باد خزان پر پر شديم

از فروشنده كتابي را خريد
بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد

خواست تا بيرون رود بي اعتنا
دست من در را برايش باز كرد

عمر من بود او كه از پيشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او


باز هم مضمون شعري تازه گشت
باز هم افسانه ي مردم شد او

                                                      " حميد مصدق "

+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/01ساعت 12:5  توسط رضا   | 

ریشه در خاک

 تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.
تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدروردخواهد گفت


من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت.

                                  " فريدون مشيري "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/31ساعت 16:23  توسط رضا   | 

...

خداوندا به هر که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتراست

و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن ازعشق برتر است.

..............................................................................................

 دو ست داشتن در دریا شنا کردن است و  عشق در دریا غرق شدن.

..............................................................................................

باتو تمامی رنگهای این سرزمین را آشنا میبینم.

..............................................................................................

این کفش تنگ و بیتابی فرار

عشق آن سفر بزرگ...

..............................................................................................

حرفهایی است برای نگفتن حرفهایی سخت و طاقت فرسا

که ارزش ماورایی هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

..............................................................................................

خداوندا تو چگونه زیستن را به من بیاموز خود چگونه مردن را خواهم آموخت.

..............................................................................................

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست...

...........................................................    "  دکتر علی شریعتی  "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/30ساعت 11:42  توسط رضا   | 

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه یی ست

وقلب

برای زندگی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف

زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه یی ست

تا کمترین سرود ، بوسه باشد .

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم

                                            "  احمد شاملو  "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/30ساعت 9:9  توسط رضا   | 

شراب شعر چشمهای تو(شعر شاعران معاصر در باره پاییز)

           http://www.negahak.com/upload/moshiri.jpg



 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
 زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
 خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
 رود آنجا که می بافتند کولی های جادو گیسوی شب را
 همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
 همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
 همین فردای افسون ریز رویایی
 همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
 همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می ایی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
 سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
 برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
 ای افسوس
 سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان
                                                     

                                                    "فریدون مشیری"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/30ساعت 8:59  توسط رضا   | 

اعتماد

بیایید پرواز اعتماد را تجربه کنیم

وگر نه می شکنیم بالهای دوستیمان را

                                                       " مارگوت بیکل "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/30ساعت 8:51  توسط رضا   |